سپتامبر ۱۹۴۰؛ آسمان لندن زیر سایه سنگین بمبافکنهای لوفتوافه تاریک شده است. عملیات «بلیتز» در جریان است و زندگی مدنیِ یکی از پرهیاهوترین پایتختهای اروپا، به ایستگاههای نمور و تاریک مترو پناه برده است. کمی بعد در شرق، محاصره لنینگراد انسانها را به موجوداتی تقلیل میدهد که تنها در پی یافتن جیره غذایی در خیابانهای یخزدهاند. در این قابهای کلاسیک و تاریخی از نبردهای بزرگ، جنگ مساوی است با محو شدنِ جامعه؛ خیابان کارکرد خود را به عنوان عرصه تعامل از دست میدهد و صرفاً به «منطقه خطر» و قلمرو مرگ تبدیل میشود.
حالا این تصویر آشنا را در برابر خیابانهای امروز ایران قرار دهید. بیش از دویست روز از سایه سنگین تنش نظامی میگذرد، اما به جای خالی شدن شهر و هجوم به پناهگاهها، این خیابانها هستند که با حضوری معنادار تسخیر شدهاند.
برای فهم چراییِ این تضاد، اگر به سراغ لنزهای تحلیلیِ علوم سیاسی و اجتماعیِ مدرن برویم، شاید به جای پاسخ، با یک علامت سؤال بزرگ مواجه شویم. این رشتههای جذاب دانشگاهی که عمدتاً بر پایه مفروضات مادی و ماتریالیستی بنا شدهاند، وقتی با پدیدههایی فراتر از منطقِ صرفاً مادی روبهرو میشوند، گاهی دچار لکنت میگردند. برای درک این غافلگیری تئوریک، کافی است به این رویکردهای مسلط که در کلاسهای درس میآموزیم نگاهی بیندازیم:
نخست، مکتب رئالیسم (واقعگرایی)؛ مکتبی که بخش مهمی از بنیان نظری خود را مدیون توماس هابز، از جدیترین بنیانگذاران اندیشه واقعگرایانه، است.
در این نگاه، انسانِ گرفتار بحران، پیش از هر چیز با یک مسئله بنیادین مواجه است: بقا (Survival). وقتی نظم سیاسی و اجتماعی در معرض فروپاشی قرار میگیرد و سایه جنگ بر زندگی روزمره سنگینی میکند، بسیاری از نیازها و دغدغههای انسانی در برابر غریزه ماندن رنگ میبازند.
رئالیسم، انسانِ جنگزده را تا آنجا فرو میکاهد؛ که از بسیاری از نقشها، تعلقات و کنشهای اجتماعی خود تهی شده و به موجودی زیستی تقلیل مییابد که نخستین و فوریترین مسئلهاش، صرفا زنده ماندن است.
در این منظر، جنگ تنها میدان نبرد را دگرگون نمیکند؛ بلکه نظم زندگی مدنی را نیز به عقب میراند. قراردادهای اجتماعی سست میشوند، عرصه عمومی خلوت میشود و انسانها، در جستوجوی امنترین پناه، از جهان اجتماعی فاصله میگیرند. گویی در لحظه بحران، شهروند جای خود را به موجودی میدهد که پیش از هر چیز میخواهد زنده بماند.
دوم، نظریه انتخاب عقلانی (Rational Choice Theory): این نظریه که از ستونهای تحلیل در علوم سیاسی مدرن است، انسان را یک ماشین حسابگر میداند که مدام در حال «محاسبه سود و زیان» است. طبق این تئوری، در شرایطی که سایهی جنگ گسترده است، عقلانیتِ مادی حکم میکند که شهروندان برای به حداقل رساندن هزینه (خطر مرگ) و حفظ بالاترین سود (جان)، صحنه عمومی را ترک کنند.
در نقطه مقابلِ این عقلانیت حسابگر، حتی اگر به دیدگاههای معارضی چون نگاه پارهتو پناه ببریم که انسان را عمیقاً موجودی غیرعقلانی میداند و کنشهای او را ناشی از ذخیره ثابت احساسات و غرایز تحلیل میکند، باز هم گرهی باز نمیشود؛ چرا که حضور معنادار مردم در خیابانهای ایران، یک طغیان کورِ احساسی یا هیجانِ زودگذر نیست، بلکه یک ایستادگی و آرامش آگاهانه است.
اما آنچه امروز در ایران میگذرد، فراتر از گنجایش این چارچوبهای مادی است. گویی دستگاهِ عریض و طویلِ علوم سیاسی و اجتماعی با تمام ابهت آکادمیکش، در برابر جامعهای که مرگ را پایان داستان نمیداند، جا میماند! دلیل این غافلگیری، محدودیت این علوم در درک مفهوم «امر قدسی» است. حضور مردم در خیابانهای ملتهب را دیگر نمیتوان با منطقِ تقلا برای بقای بیولوژیک، چرتکهاندازیهای سود و زیان، یا غلبه ترسِ هابزی توضیح داد. در اینجا ما با یک «پژواک هویت» روبهرو هستیم که ریشه در ساحتی متعالی دارد. این حضور، تجلی یک روح جمعی است که معنای زندگی را در چیزی والاتر از «حفظِ فیزیکیِ بدن» جستجو میکند.
«بیتردید، دستگاه مفصل علوم سیاسی و اجتماعی تاکنون ابزارهای روشمندی برای تحلیل پدیدهها در اختیار ما گذاشته است؛ اما اکنون زمان آن فرا رسیده که در مقام دانشجو و پژوهشگر، با لبخندی نقادانه از کنار قفسه این کتابهای قطور عبور کنیم. باید شجاعانه بپذیریم که عینکهای تراشخورده در کارگاههای تقلیلگرای غربی، برای خوانشِ جوامعی که حیاتشان با «امر قدسی» گره خورده، بهشدت تار و ناکارآمدند. این تپشِ زنده در بطن جامعه، دعوتی است آشکار برای یک بیداری و نوآوری نظری؛ چرا که خیابانهای ایران، پایانِ اعتبارِ جهانشمولِ بسیاری از تئوریهای خاکخوردهِ علوم سیاسی را اعلام کردهاند.»