لحظۀ وداع
فرهنگ

لحظۀ وداع

21 تیر 1405 3 دقیقه مطالعه 53 بازدید

بعضی رفتن‌ها پایان یک زندگی نیست؛ فروپاشی نظمی پنهان در جان انسان‌هاست. وداع با سید علی خامنه‌ای، وداع با پناهی آرام برای نسل‌هایی است که در هیاهوی آشوب‌های منطقه، در او تکیه‌گاهی یافتند فراتر از سیاست؛ مردی که مقاومت را از شعار به منطق تبدیل کرد و اکنون در غیبتش، جرئت ایستادن را در دل تاریخ امتداد می‌بخشد.

بعضی رفتن‌ها، شبیه تمام شدن یک زندگی نیست؛ شبیه شکستن نظمی پنهان در درون آدم‌هاست. انگار چیزی که سال‌ها بی‌آنکه هر روز به آن فکر کنیم، در ما کار می‌کرده، ناگهان از جای خود کنده می‌شود. هوا همان هواست، خیابان‌ها همان خیابان‌ها، خبرها همچنان می‌آیند و می‌روند، اما در عمق جان، خلأیی باز می‌شود که با هیچ توضیح و هیچ جمله‌ی رسمی پر نمی‌شود. سخن گفتن از وداع با سید علی خامنه‌ای، سخن گفتن از غیبتِ مردی است که برای نسل‌های بسیاری، در دورترین لایه‌ و مناطق، جایی که اضطراب و امید توامان باهم پنجه در پنجه می‌گذاشتند، حضوری آرام و همیشگی داشت.

 او برای بسیاری، فقط آن چهره‌ای نبود که در قاب تصویر دیده می‌شود یا صدایی که در بزنگاه‌ها به گوش می‌رسید. چیزی از جنس پناه در او حس می‌شد؛ نه پناهی کودکانه و بی‌مسئولیت، بلکه اطمینان به اینکه در میانه‌ی آشوب این منطقه، هنوز کسی هست که ایستاده، نگاه می‌کند، رنج را می‌فهمد و از فروریختنِ کامل جلوگیری می‌کند. این پیوند، صرفاً سیاسی نبود؛ از جنس همان دلبستگی‌های خاموشی بود که آدم نمی‌تواند به‌سادگی توضیحشان بدهد. گویی پیرمردی در آن سوی این همه هیاهو، مردانی را ندیده در دل خود جا داده بود و همین، برای نسلی که بارها طعم تحقیر، تهدید و بی‌پناهی را چشیده، کم‌چیز کوچکی نبود.

 گستره‌ی این نسبت، به مرزهای ایران محدود نمی‌شد. آنچه در دل او به‌صورت محبت و مسئولیت نسبت به امت شکل گرفته بود، از مرزها عبور می‌کرد و در غزه، در جنوب لبنان، در کوچه‌های عراق و در ویرانی‌های یمن، خود را به‌شکل امید و اراده نشان می‌داد. یحیی سنوار برای بسیاری، نشانه‌ی عینیِ همین پیوند بود؛ مردی که در تاریک‌ترین لحظه‌های محاصره غزه که آنرا به زندان بدل کرده بود، می‌دانس هنوز نگاهی هست که درد غزه را صرفاً یک خبر نمی‌بیند. از همین‌جاست که رابطه‌ی میان این دو، از سطح همسویی سیاسی بالاتر می‌رود و به نوعی نسبت عاطفی-تاریخی بدل می‌شود؛ نسبتی که در آن، حمایت صرفاً پشتیبانی نیست، بلکه نوعی به‌رسمیت‌شناختنِ کرامت رنج‌دیدگان است.

 راز اثرگذاری او نیز شاید در همین بود که مقاومت را از یک شعار، به یک منطق بدل کرد. در نگاه او، مقاومت فقط پاسخ احساسی به ظلم ظالم نبود؛ نوعی عقلانیت سخت‌جان بود که می‌دانست هزینه‌ی تسلیم، در بلندمدت از هزینه‌ی ایستادگی بیشتر است. او به منطقه آموخت که اگر ملتی بخواهد شرافت و استقلالش را حفظ کند، ناگزیر است توان دفاع از خود را نیز بسازد. از همین رو، خودکفایی دفاعی در این منظومه صرفاً یک پروژه‌ی فنی نبود؛ بخشی از حیثیت یک ملت بود. این نگاه، تنها در مرزهای ایران نماند؛ به دیگران نیز این احساس را منتقل کرد که وابستگی سرنوشت محتوم آنان نیست، و می‌توان از دل محاصره و کمبود هم به ظرفیت رسید.

 از سوی دیگر، فهم او از امنیت، فهمی محصور در سیم‌خاردارهای مرزی نبود. او امنیت را امری پیوسته می‌دید؛ زنجیره‌ای که اگر در یک نقطه پاره شود، ارتعاش آن دیر یا زود به همه‌جا می‌رسد. به همین دلیل، دفاع از منطقه برای او فقط مداخله در بیرون نبود؛ نوعی پیشگیری از فروریختنِ درون بود. این همان جایی است که «عمق راهبردی» از یک اصطلاح خشک نظامی فاصله می‌گیرد و به درکی انسانی‌تر بدل می‌شود.

 اکنون اگر سخن از وداع است، این وداع تنها با یک فرد نیست؛ با دوره‌ای از تکیه‌گاه بودن است. با این‌همه، حقیقت آن است که بعضی آدم‌ها با رفتن، تمام نمی‌شوند؛ در اراده‌ی دیگران منتشر می‌شوند. آنچه از او باقی می‌ماند، فقط یاد یا تصویر نیست؛ نوعی جرئت تاریخی است، نوعی احساس توانستن، و باوری که به نسل‌ها می‌گوید هنوز هم می‌توان در برابر جهانِ زور ایستاد و فرونریخت. شاید همین، معنای واقعی امتداد باشد. اینکه یک صدا خاموش شود، اما آهنگش در سینه‌ی مردمان بماند.

نظرات 0
هنوز نظری ثبت نشده. اولین نفر باشید!
ثبت نظر